پیشاپیش خیلی خستمه خیلی
1-ازمون بورس قبول شدم.خیلی خوب هم قبول شدم خیلی شیک خیلی خارجی.بر تمام کسانی که منو میشناسن پوشیده نیست که فراخی تو این یک سال ونیم تو تمام سلولهام رسوخ کرده.حال کار کردن ندارم-شکم سیری؟تو به حقوق ماهی...کارمندی همراه با قصدو وام میگی شکم سیری؟من بش میگم قناعت توام با فراخی-برای کاراموزی ولی باید برم.حالا که تصمیم محکم گرفتم بشینم خونه برام سرو دست و میشکونن(یعنی کلا خیلی میخوانم،یه همچین چیزایی دیگه)خودمو که میدونم نمیخوان ،اینقدری عقلم میرسه که بدونم برای چشم و ابروی سیاهم نیست که دنبالمن.ظاهرا گواهینامه ی خیلی تحفه ای دارم که تا چند ماه دیگه که گله ی جدیدی از دارندگان این مدرک از راه برسن و خاک کارگزاری ها رو به توبره بکشن میتونم جولون بدم.بعدش شاید باید دممو بذارم رو کولم و با خیالی اسوده به ادامه ی خونه داری و گربه داریم برسم.اینطوریه که الان هر روز از یه جا پیشنهاد کار دارم.به جای تمام خیل عزیزان بیکار براشون ناز میکنم و تلافی همه ی بی مهریهایی که در حقشون شده رو در میارم-اینو به تمسخر نمیگم،یکی از غمهای بزرگ زندگیم وجود این همه تحصیل کرده ی بیکاره مخصوصا اونایی که از دانشگاههای درست و حسابی فارغ التحصیل شدن-فعلا دارم خودمو برای یک الی سه ماه خرکاری اماده میکنم و پیشاپیش برای صبح بیدار شدن ها و تا شب دویدن ها قلبا سوگوارم.
2-یه بچه گربه ی 14 روزه ی بی مادر و بیمار جلوی در خونه پیدا کردیم و خب فعلا دوا درمونش میکنیم تا یه فکری به حالش کنیم.نگهداری ازش بار دیگه بهم یاداوری کرد که برای بچه دار شدن حالا حالاها باید روی روانم کار کنم.
3-چند وقتی ویرش به جونم افتاده بریم خارج شهر یه زمین بخریم بالای هزار متر بعد بسازیمش اونجوری که دلمون میخواد و مرغ و خروس سگ و گربه توش نگه داریم و احتمالا یه جاهاییش حتی سبزی بکارم.خیلی نااااززز.بعد یه صبح پنجشنبه بهاری خیلی گوگولی از خواب پا شدیم و دیدیم انباری رو زدن ،بله خیلی راحت تو روز روشن و پونزده جفت کفش نازنینم و به چیزهای قیمتی دیگه رو بردن و و قتی جواب برادران خدوم نیروی انتطامی رو مبنی بر اینکه:"لابد خیلی دارید که فقط 15 جفت کفش تو انبارتون بوده و ظاهرا دزدا زدن به مال مایه دارا نوش جونشون"رو شنیدم.فاتحه ی همه ی ارزوهام رو خوندم و باز رسیدم به اینجا که:این چاه مستراح...این طویله...اینی که داریم توش جون میکنیم همه جاش بوی تعفن و فساد و ناامنی میده.فرقی نداره،قله قاف هم بری اسمونش همین قدر سیاهه.
4-هراس دارم.از صبح زود بیدار شدن و غروب برگشتن و شبها تا دیر وقت درس خوندن هراس دارم.ولی الان خیلی مججججبورم.خیلی ی ی
رهیدن
همیشه فکر میکردم،هنوزم فکر میکنم یه جایی هست درست زیر طاق اسمون.خنکیش مثل غروبای بهاره.تاب که میخوری اون بالا زمین زیر پات نیست فقط ابره.باد نمیاد ولی موهات تکون میخوره.برات موسیقی ملایم پخش میشه.سرتو شل میکنی هر طرفی خواست بیافته.بالا،پایین.پاهاتم رها میکنی.هی تاب میخوری چشمهاتو میبندی و تاب میخوری اینقدر اینکارو میکنی که رها میشی.مثل سماع
یه چیزی شبیه این
گفتند ساعت کاری 7.30تا 4.30با حقوق مکفی و اینا.گفتم نه.گفتم نمیخوام .روحمو به ابلیس ا"عتیاد به کار "نمیفروشم.گفتم یکی بیاد ترمز منو بکشه دارم میشم یکی مثل قبل.یه حمالی مثل چهارسال پیش.
سخته.زن بودن،زن کامل بودن ادم کامل بودن سخته بخدا
گل اومد بهار اومد دست دست
ساعت دوازده ونیم شب داشتم جواتی میرقصیدم وسط خونه،میرفتم میومدم یه قر میدادم.گفت:عروسی گرفتی؟گفتم :ها!گفت:عزیزم!بی جنبه ی من(این جمله هاش مثلا بار قربون صدقه داره)
گفتم :حق داری،حق داری نفهمی بعد از نه سال بٍردم.بعد از نه سال شکست، یه بار بردم.خندید.میدونم نفهمید.میدونم نمیفهمه.اقاجون برام مهمه،مهمه نبازم عشق میکنم با بردن.
میخوام همینجوری فرت و فرت ببرم.هی ازمون بدم هی قبول بشم-عقده ای بازیه؟اره خب هست-
اینقدر ذوق زده بودم که به هرکی میشناختم اس ام اس و زنگ زدم.
خوشم.بردم
برای روز رفتن
از روبرو نگاهش میکنم،کنارش یک غول عَلَم کرده ند،قبول کن شش طبقه برای من غوله.سعی میکنم مرور کنم،دلتنگی تو خودم پیدا کنم براش .هیچی!دوباره تلاش میکنم.توی ذهنم لودرو -اسمش لودره؟-میبینم که داره خرابش میکنه.خونه ی کودکی ها از سه تا بیست و پنج سالگی کارگرها با کلنگ به جون درو دیوارش افتادن .اتاق سرد و تاریکمو خراب میکنن.سقف میریزه...اها!داره جواب میده یه چیزی تو خودم پیدا کردم مثل حیفه!اخی!بمیرم!اه خاطرات کودکی اه بیست و اندی سال طلایی،نقره ای اصلا تهش برنز .خیالم راحت میشه اونقدرها هم سیب زمینی نیستم.
دوتا کوچه رو رد میکنم کلید میندازم و نفس راحت.تمام شد رسیدم به پناهگاه.
این خاک هم مثل خونه ی پدری،اوایل دلتنگی میکنم و بعد شاید چیزی ازش یادم نیاد
منفی تا مثبت بینهایت=1+5
درستش اینه که الان به چیزهای دیگه فکر کنم،مثلا به تعداد النگوهایی که میتونستم داشته باشم یا گرفتن فوقٍ فوق دکترای ابیاری گیاهان دریایی ...یه همچین چیزهایی.
از دیروز که سقوط(این کلمه ی سقوط رو خیلی دوست دارم)طلا و دلار شروع شده و از صمیم قلب امیدوارم ادامه داشته باشه،با دمم گردو میشکنم.به پنج هفته ی دیگه امیدوارم،مهم نیست کی امتیاز میده و کی میگیره،کافیه بشه کمی-بله فقط کمی - به بهبوداین وضعیت رقت انگیز امیدوار بود.
اینطوریاست
1-تا نوبت دویدن
قرارشده کل این سال به دوندگی بگذره ظاهرا،مقاومت نمیکنم قاعده ای توی زندگیم هست که میگه روی هر چیزی پا فشاری کنی گندش در میاد و مقدار گند هم رابطه ی مستقیمی با میزان پافشاری داره.
2-شما که غریبه نیستید-سلام مرادی کرمانی-
سعی میکنم خیلی لیدی وار زندگی کنم یه جورایی که هیچ وقت تو ذات سگ دو زن و حمال من نبوده،مضحکترینشون هفته ای سه بار استخر رفتنه،توی دلم برای خودم هم که تعریفش میکنم هار هار میخندم شما که جای خود دارید.یکی دیگه ش قرار دوره مهمونی گذشتن با زنهای ساختمونه.امروز خانم جینگیلی مستون طبقه سه بعد از حال و احوال و بیان محترمانه ی"زنیکه فراخ پاشو اون شارژو بیار"اظهار امیدواری کرد بتونیم تو سال جدید خاله بازی کنیم.فکر کن بعدازظهرها لخ لخ بکشیم بریم خونه ی هم اوایل با رودروایسی شروع میشه بعد غیبت کردن و تو اواخر رابطه بهم پز میدیم و حسادت میکنیم و بعد هم احتمالا قهر میکنیم
3-استقبال بینظیر از گوشهای مخملی من
تعداد ادمهایی که منو خر فرض میکنن داره روز به روز بیشتر میشه.میخوام برم یه کاسکو بخرم تا اخر عمر باهم معاشرت کنیم
4-جدید نیست ولی جدیه
صبرم لبریز شده دلم میخواد ازین مملکت خراب شده برم.حالم از ادمهاش بهم میخوره
از "ولش کن" ها
روزی چندبار از خشم پر و خالی میشم،حد فاصله پنج الی ده دقیقه همه چیزو فراموش میکنم و نیشم رو تا پس سر باز میکنم
خشم هم خشم های قدیم یادم هست همین دو-سه سال پیش طوری عصبانی میشدم که یک طرف بدنم لمس میشد و به غش و ضعف میافتادم حالا ته تهش دوتا داد میزنم تموم میشه،یک جور خاصی به ورطه ی بیعاری افتادم.کلا همه چیز دایورت شده به سمتی.
واکنشم رو به اتفاقات ادم ها چییزها از دست داده ام انگار
روز بیست و شش اسفند گوشیمو دزدیدن و روز دوم فروردین خبر رسید مرغ مینای دوست داشتنی پدرم(شما بخونید ته تغاری و عزیز کرده ی خانواده)پر زده و رفته(حدس میزنم دنبال شوهر)به اضافه ی مجموعه ای از اتفاقات که رویهم بیست و چهار ساعت تونستن ناراحت نگهم داره.
به نظرم با بالا رفتن سن،ادم ها بیعار و بی خیال میشن،یک "خب که چی اخرش؟" میذارن ته همه چیز و چون جوابی براش نیست زود اروم میشن.
سال دامن گل گلی و حمایت از شلوار سفید نخی
1-سه تا چمدون لباس با خودم اوردم، صورتی، قرمز، سبز زرد، همه رنگین کمونی. دوجین لاک و رژلب جوات قرمز و سرخابی...گفتم میخوام امسال به دنیام رنگ بپاشم.کلا جو تصمیمات اول سالی ندارم ولی دلم خواست امسال رو بذارم سال رنگین کمونی خال پلنگی رنگ رنگی.همه چیز گلگلی باشه اصلا.اینهمه سال سیاه سفید و خاکستری داشتیم کجا رو گرفتیم؟ با این نوناشون
2-سال که تحویل شد تو لابی هتل دو نفر گریه کردند یکی خانم مسنی که نمیدونم چرا یکی من که فکر کردم به اعتصاب غذای فلانی و انفرادی و شکنجه و اینا بعد گریه کردم دست چپم هم لمس شدمرد گفت دیوانه م و مرض خودازاری دارم واینا.
3- گوشی و سیمکارت ایرانسلم توسط چشم بادومی ها تو درگهان دزدیده شد و من دقیقا دوازده ساعت براش غصه خوردم و ده روز و شش ساعت به همه ی چینی ها فحش دادم.
4-حساب کردم توی پنج روز هشت دست لباس قرمز خریده م .ایا این یک بیماری روانیه؟خطرناکه؟ایا وارد فاز مانیک از بیماری دو قطبی شدم؟چرا؟
5- داخل فرودگاهها سگ بسته بودند.بابت پوشیدن شلوار سفید باید تعهد میدادم .یک انگشت میانی دست خوشگل به جای تعهد تقدیم کردم خدمت همه ی عزیزان دست اندر کار از بالا تا پایین به اضافه سلام و احوال پرسی خدمت والده های مکرمه شون
به یاد همگی تان هستم
برای تحویل سال جدید کنار سواحل خلیج همیشه فارس خواهم بود و یادمیکنم از همه ی ازادیخواهانی که کنار عزیزانشون نیستن.چه اونهایی که پشت میله ها هستن چه اونهایی که پرپر شدن.
به امید ازادی
سال نوی همگی مبارک
← صفحه بعد
نظرات ()
