هتلو فوبیا

کلیدارو از رسپشن گرفتم . اسانسور نداشت پله ها رو رفتم بالا.نمیدونم چند طبقه.اتاق خیلی گرم بود انگار نه انگار زمستونه باید تذکر میدادم خودشون حرارتو تنظیم کنن. ملافه ها به نسبت ظاهر هتل خیلی ارزون و ساده بودن.نور هم زیاد بود چشممو بدجوری میزد باید چندتایی از چراغارو خاموش میکردم.فقط یکی رو روشن گذاشتم.پرده ها شبیه پارچه ی کفن بودن همون رنگی و البته چروک.گوششو زدم کنار، پنجره ی کشویی رو باز کردم تا حالا اینقدر از نشستن سوز زمستون رو صورتم لذت نبرده بودم.باید همونطوری سرمو از پنجره بیرون نگه میداشتم هوای اتاق خیلی خفه بود خیلی...

خیلی استعداد میخواد ادم هتل هراسی داشته باشه،بعد همون دو ساعتی که میخوابه یه خوابی با این کیفیت هم ببینه!

 

  
نویسنده : negin ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
تگ ها :


در ستایش رنج

١-از همه ی سختی ها رنجها و هر چیز دیگه ای تاحالا فکر میکردم روحمو خط خطی میکنه.از زندگی ، از نیروی برتر، جهان هستی که همیشه طرف غر زدنامه ممنونم .اینقدر سفت و سختم کردن که این روزا رو با لبخندو امید میگذرونم.

هی دوست جون!هنوزم فکر میکنی سختی ها یا ادمو میکشه یا قوی تر میکنه؟ نه! سختی ها فقط ادمو قوی تر میکنه.اگه ادم خودش خودش نکشه هیچ چیزی نمیتونه این کارو بکنه.

٢- انژیوی بابا به خیر و خوشی گذشت.نتیجه رضایتبخش بود فعلا عمل مجدد نیاز نیست.

  
نویسنده : negin ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها :


قاطی نوشت

١-هر شب ساعت ٨ و نیم، میل تی وی رو براشون راه می انداختم و هدفونو میذاشتم تو گوشم خودمو یه جایی قایم میکردم.ببین ما دنیامون اینقدر با هم فرق داره که نمونه کوچیکش همین بود.بعد  توقع داریم با هم سر یه سری مسائل به توافق برسیم.

٢- هی میگم به خودم که یادم نره:

ببین هیچ کس جز خودت مسئول نیست بفهم!

٣-بدجوری دلم میخواد برم...

۴-بله!درست فهمیدی زده به سرم

۵- متنفرم از اینایی که به جای اینکه حالمو بپرسن میان اینجارو میخونن و فکر میکنن خیلی روانشناسن

  
نویسنده : negin ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :


جبر و اختیار از دیدگاه علامه نگین

وقتی طرف بصورت لودری و با کله یا اصلا بی کله از خرداد تا حالا بلاگ اپ میکرده و حرف حساب میزده حالایهو به نظرت میاد رنگ عوض کرده و هرروز فیلم و داستان نقد میکنه یا از خاطرات مهد کودک  و خانجون اقاجون و فشم و دربند و اون سال بهار دسته رفته بودن زیارت میگه،همش یعنی اینکه فعلا ترمزشو کشیدن ولی نمیتونه ننویسه و مججبوره اگه بفهمید!

اگه میبینی کرکره ی بلاگو  کشیده پایین و کلا نیستش ببین کجا داره یواشکی یه چیزی shareمیکنه که البته بازم مجبوره اگه بفهمید.

اگه هیچ کدوم از اینکارا رو هم نکنه...خب بفهم من بازم باید بگم چرا؟

  
نویسنده : negin ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :


غر نوشت دوشنبه نوزدهم

همونقدر که بقیه از عصبانیتم میترسن خودم از ارامشم.

یه وقتایی هست باید صفایی بده به همون یه وجب جای که خرت و پرتاتو گذاشتی پرده هارو کنار بکشی تا نور بگیره. بشینی زبان بخونی تا ارزوهات یکی یکی یادت بیان.اررره

ده سال پیر شدم تو این چهل و هشت ساعت.

 

  
نویسنده : negin ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :


به من نگویید چه کنم

پرشین بلاگ یا هر...دیگه ای پستهای منو گزینشی منتشر میکنه.من به کجا شکایت ببرم؟

  
نویسنده : negin ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
تگ ها :


بسلامتی امیدوار و مذهبی هم که شدم!

امروز این و این.

اربعینو برای اولین بار فهمیدم.یعنی چهل شب چهل روز.کاش میفهمیدید.

این هم هست.برای دلم که شده اینم هست:

...یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون
مثِ شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون جا
که شبِ سیا
تا دَمِ سحر
شهیدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سرِ میدونا:

 

«ــ عمویادگار!
    مردِ کینه‌دار!
   مستی یا هشیار
   خوابی یا بیدار؟»

 


 

مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ این میدون
رد می‌شه خندون

 

یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد...*

*واقعا لازمه بگم شاملو؟!!

  
نویسنده : negin ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
تگ ها :


 

خدا رو شکر که لا اقل تو فوتبال بی طرفم(یه سوژه ی حرص کمتر)

  
نویسنده : negin ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها :


در شعبه خبری نیست

زنگ زدم به کارشناس شعبه تو بانک .موبالیشو گرفتم.گفت من دیگه اونجا نیستم.همسرش هم مدیر کل شعبه بود که نیست شده.کادر کلا عوض شدن و من تا ٢١ بهمن قرارداد دارم و خودم و بیمه گزارام-دیگه تعدادشون زیاد نیست به سلامتی دولت بعد از نهم-سر گردون شدیم.کلا به ما بیزنس نیومده !

شرکتی که باهاش میکنم جزو سرپاترین های صنعت بیمه بود دارم سرچ میکنم نکنه شرکت ما هم بله!!!!!

پ ن:رییس چشم ابی تا کنون رویت نشده!فامیل خاتمی بود میتونه دلیلش این باشه؟؟؟؟

  
نویسنده : negin ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
تگ ها :


only صداست که میماند!(به جون جفتتون)

روی حنجره ی خودت امتحانش کن.فلسفه ی اون شعارای بلند سر صف مدرسه همین بود اصلا که تازه فهمیدم چرا خانومه اصرار داشت همه بگن بلند هم بگن.

حالا بیا اگه خواستی امتحان کنی  ریسک نکن یه حرف خوبی ،دروغی حتی-دروغ خوب بگو-"همه چیز درست میشه "،"دوستت دارم "،"تو خوبی" ....از همینهایی بگو و دنبالشو بگیر ببین کجا میبرت.

 

  
نویسنده : negin ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
تگ ها :